کسی که باید باشد ولی نیست__$$$$_______$$$___$$$$$
_$$$$$$_____$$$___$$$$$$$
$$$_$$$$___$$$__$$$$____$
$____$$$$_$$$$_$$$
_______$$-$$$$$-$$----$$$$$
____$$$$$$$$$$$$_$$$$_$$$$$
___$$$$$$$$$$$$$$$$$_____$$$
__$$$__$$$$$$$$$$$$________$
_$$___$$$$$$$$$$$$$$$$$
$$___$$$$_$$$_$$$__$$$$$
$___$$$$___$$__$$$$___$$$
____$$$_____$$___$$$____$$
____$$______$$$___$$$____$
____$$_______$$____$$$
____$________$$$____$$
____ _________$$$____$
_____________$$$
_____________$$$
____________ $$$
____________$$$ ابت حرف نداشت
___________$$$
_________$$$$$ بهت تبریک میگم
________$$$$$
______ $$$$$
یکی می پرسد اندوه تو از چیست؟
سبب ساز سکوت مبهمت کیست؟
برایش صادقانه می نویسم:
برای آنکه باید باشد و نیست...
تفنگت را زمین بگذار
زنجیر محبتزنجیر محبت
چون حلقه هایش از جنس الهی است
چون زره هایش از جنس الهی است
پس قدرت اولا یتناهی است
هر زره اش یک کوه است
هر قطرش یک دریا است
اگر عشق نداشته باشی قادر به انجام هیچ کاری نخواهی بود
بالاترین و قدرتمند ترین قانون زندگی عشق است
تو کنارهستی ای حضورتابناک ومن آسوده هام
آرام و خاموش خدایا به سراغم بیا تیمارم کن ، زخمهایم را التیام به بخش
مرا یاری ده و تنها یاری دهنده واقعی تو هستی
داستان عاشقانهچشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:
سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم…
می ترسممن زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!ر
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!ر
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!ر
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!ر
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
در سكوت شب- تنها نیستی - می خواهم آفتاب بمانم-در سكوت شب قبر خود را می شكافتم
تا ببینم لحظه ای دنیای نور
مردی از قرن شما مردی از قرن صبور
شكوه می كرد به تماشایش نشستم
گاه خنده گاه گریه
گاه می رقصید گاه می زد بر طبل كینه
من صدایش می شنیدم او با خود زمزمه می كرد
او می زد خنجر به سینه
خسته از قرن یخی
خسته از این زندگی
زندگی یعنی مردن قبل از مردن
زندگی یعنی رفتن قبل از بودن
من به معنایش بسی شك داشتم
زندگی یعنی آزادی
زندگی یعنی عاقبت خاك شدن
رفتن از قرن دروغ بی باك شدن
تنها نیستی
تنهایی می آید
گوشه ها پر می شود از برهنگی یاد تو
نگاه های مصنویی رهگذران
و پرواز قاصدکهای بی خبر
امید کاذبیست که به لبخندهایت دلم را خوش می کند
تنهایی می آید برای تنها نبودن تو
مهتاب با نسیم سردی ٬ خاموش می شود
و پنجره مانع عبور تو به آسمان
به آیینه نگاه می کنی
می فهمی که تنها نیستی
می خواهم آفتاب بمانم
در این سرای پاییزی
اینجا که عشق را با پارسنگ شهوت بدنام کردند
می خواهم آفتاب بمانم
هر چند این خاکی ها
ما را به پاس تازه شدن رانده اند
از رقص دل انگیز گندم زارهای دهاتمان
اما به خورشید بگویید
زین رو که عشق را لای شمعدانی های معصوم پنهان کرده است
می خواهم آفتاب بمانم
سکوت شباز گریهی بیصدای باران، تنها دلم گرفت
از دیدن این همه ستم در این جهان، دلم گرفت
در تنهایی این شب سیه، دلم گرفت
در سکوت ماتمزدهی ستارهها، دلم گرفت
با یاد سکون کوچههای شبزده، دلم گرفت
از خاطر رنجیدهی گلهای بهار، دلم گرفت
از خندهی تلخ جغد پیر شب مرگ، دلم گرفت
از بغض زمین و آسمان در این جفا، دلم گرفت
در خلوت مهتاب و زمینْ بدون من، دلم گرفت
از وحشت تنهایی تنها بیتو، دلم گرفت
و در این تنهایی؛ با یاد تو بود که دل آرام گرفت
م. تنها
قدري بيشتر.jpg)
قدري بيشتر
گفتم مرو اي بودِ من اي تار من اي پودِ من
آتش مشو دودم مكن ، اينگونه نابودم مكن
عشق تو شد دمساز من پايان من آغاز من
بندي شدم بازم مكن ، ديوانه از نازم مكن
غافل مشو از ياد من ، بشنو دمي فرياد من
اينگونه ناشادم مكن پر بسته آزادم مكن
آخر تو هستي جان من پيمان من ايمان من
ديگر پريشانم مكن رو بر رقيبانم مكن
اي عشق آتش زاي من ، سرمايه سوداي من
از عالمي پروا مكن ، عاشق شدي حاشا مكن
آخر بگو اين شور و شر ، در قلب تو دارد اثر ؟
با بوسه اي همچون شكر گفت از تو قدري بيشتر
تعيين شخصيت شما با استفاده از تاريخ تولداول فروردين ماه باشد سياه هستيد.
بين دوم فروردين تا 11 فروردين باشد ارغواني هستيد
بين 12 تا 21 فروردين باشد. شما سرمه اي است
بين 22 فروردين تا 31 فروردين باشد نقره اي هستيد.
بين يكم ارديبهشت تا 10 ارديبهشت باشد سفيد هستيد.
بين 11 ارديبهشت تا 24 ارديبهشت باشد شما آبي هستيد.
بين 25 ارديبهشت تا سوم خرداد باشد شما طلائي رنگ هستيد.
بين 4 خرداد تا 13 خرداد باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 14 خرداد تا 23 خرداد ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 24 خرداد تا دوم تير ماه باشد شما رنگ خرمائي هستيد.
سوم تير ماه باشد رنگ شما خاكستري است.
بين 4 تير ماه تا 13 تير ماه باشد شما قرمز هستيد.
بين 14 تير ماه تا 23 تير ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 24 تير ماه تا سوم مرداد ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 4 مرداد ماه تا 13 مرداد باشد شما صورتي هستيد.
بين 14 مرداد تا 22 مرداد باشد شما آبي هستيد.
بين 23 مرداد تا يكم شهريور باشد شما سبز هستيد.
بين 2 شهريور تا 11 شهريور باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 12 شهريور تا 21 شهريور باشد شما كبود رنگ هستيد.
بين 22 شهريور تا 31 شهريور باشد شما ليموئي هستيد.
متولدين يكم مهر ماه زيتوني هستند.
بين 2 مهر تا 11 مهر ماه ارغواني هستيد.
بين 12 مهر تا 21 مهر ماه شما رنگ سرمه اي داريد.
بين 22 مهر ماه تا يكم آبان ماه شما نقره اي هستيد.
بين 2 آبان تا 20 آبانماه باشد شما سفيد هستيد.
بين 21 آبانماه تا 30 آبانماه باشد رنگ شما طلائي است.
بين يكم آذر ماه تا 10 آذر ماه باشد شما شيري رنگ هستيد.
بين 11 آذر ماه تا 20 آذر ماه باشد شما خاكستري هستيد.
بين 21 آذر تا 30 آذر باشد شما خرمائي رنگ هستيد.
متولدين اول ديماه نيلي رنگ هستند.
بين دوم دي ماه تا 11 دي ماه باشد رنگ شما قرمز است.
بين 12 دي ماه تا21 دي ماه باشد شما نارنجي هستيد.
بين 22 دي ماه تا 4 بهمن ماه باشد شما زرد هستيد.
بين 5 بهمن تا 14 بهمن ماه باشد شما صورتي هستيد.
بين 15 بهمن تا 19 بهمن ماه باشد شما آبي هستيد.
بين 20 بهمن تا 29 بهمن ماه باشد شما سبز هستيد.
بين 30 بهمن تا 9 اسفند ماه باشد شما قهوه اي هستيد.
بين 10 اسفند تا 20 اسفند باشد شما كبودي رنگ هستيد.
بين 21 اسفند تا 29 اسفند باشد ليمويي هستيد.
——————————————————————–
قرمز
با نمك و دوستداشتني، مشكل پسند اما هميشه عاشق…….و
اينطور بنظر ميرسد كه مورد محبت نيز باشيد. با روحيه و
بشاش اما در همان زمان ميتوانيد بد اخلاق هم شويد
قادريد با مردم بسيار خوب و با ملاطفت برخورد كنيد و اين
همان عشقي است كه ميتواند در راهي كه در پيش داريد
همراهتان باشد
آدمهايي را كه راحت صحبت ميكنند دوست داريد اين آدمها
باعث ميشوند احساس راحتي بيشتري داشته باشيد.
شيري رنگ
اهل رقابت و بازي دوست. دوست ندارد ببازد
ولي هميشه بشاش است.
شما قابل اعتماد و امين هستيد و خيلي علاقه داريد وقت
خود را بيرون بگذرانيد، با دقت عشقتان را انتخاب ميكنيد
و بسادگي عاشق نمي شويد اما وقتي او را يافتيد تا مدتهاي
طولاني دوستش خواهيد داشت.
نيلي
شما بيشتر متوجه نگاهتان هستيد و استانداردهاي بالائي در
انتخاب عشق داريد. هر راه حلي را با دقت و تفكر انتخاب
مي كنيد و بسيار بندرت مرتكب اشتباه احمقانه ميشويد
دوست داريد رهبر باشيد و به راحتي مي توانيد دوستان جديد
پيدا كنيد.
خاكستري
جذاب و فعال هستيد، شما هرگز احساستان را پنهان نمي كنيد
و هر آنچه را كه درونتان است آشكار مي سازيد. اما ضمنا
ميتوانيد خودخواه هم باشيد. مي خواهيد مورد توجه باشيد و
نمي خواهيد بطور نا برابر با شما برخورد شود. ميتوانيد
روز مردم را روشن كنيد. شما ميدانيد در زمان مناسب چه
بگوييد و خوش اخلاق هستيد.
سبز
خيلي خوب با افراد تازه كنار مي آييد. در واقع آدم
خجالتي اي نيستي اما گاهي اوقات با كلماتت به عواطف مردم
آسيب مي رسانيد. دوست داريد تا مورد توجه و علاقه كسي
باشيد كه دوستش داريد ولي اغلب تنهاييد و به انتظار فرد
مورد نظرت مي مانيد.
طلائي
شما ميدانيد چه چيزي درست و چه چيزي نادرست است. آدم
بشاشي هستيد و زياد بيرون ميرويد. بسيار سخت ميتواني فرد
مورد نظرت را پيدا كني اما وقتي او را يافتي تا ساليان
متمادي دوباره عاشق نمي شوي.
صورتي
شما همواره در تلاشيد تا در هر چيزي بهترين باشيد و دوست
داريد به سايرين كمك كنيد. اما بسادگي قانع نمي شوي.
داراي افكاري منفي هستيد و در جستجوي عشقي شورانگيز
مانند آنچه در قصه هاست هستيد.
زرد
شما شيرين و بيگناهيد ، مورد اعتماد بسياري از مردم ،
و داراي رهبريتي قوي در ارتباطاتتان هستيد. شما خوب تصميم
ميگيريد و انتخاب درستي در زمان مناسب مي گيريد. همواره
در افكار داشتن روابط عاشقانه بسر مي بريد.
خرمائي
باهوشيد و ميدانيد چه چيزي درست است. ميخواهيد همه چيز
را مطابق ميل خود كنيد كه گاهي ميتواند بدليل عدم توجه
به نظر ديگران مشكل ساز باشد. اما در مورد عشق صبور
هستيد. وقتي فرد مورد نظرتان را يافتيد برايتان دشوار
است فرد بهتري پيدا كنيد.
نارنجي
در مقابل اعمالتان مسئوليت پذير هستيد، مي دانيد چگونه
با مردم رفتار كنيد. همواره اهدافي براي دستيابي به آنها
داريد و حقيقتا براي رسيدن به آنها تلاش ميكنيد ، فردي
آماده رقابت هستيد. دوستانتان برايت بسيار مهم هستند و
قدر آنچه را كه داريد ميدانيد، گاهي اوقات واكنشتان
زيادي شديد است و علت آن نيز احساساتي بودنتان است.
ارغواني
اسرار آميز هستيد، بهيچوجه خودخواه نيستيد ، زود و آسان
نظرتان جلب ميشود. روزتان با توجه به خلقتان ميتواند
غمگين يا خوش باشد. بين دوستان محبوب هستيد اما ميتوانيد
دست به عمل احمقانه اي نيز بزنيد ، بسادگي امور را
فراموش ميكنيد. بدنبال شخصي هستيد كه قابل اعتماد باشد.
ليموئي
آرام هستيد، اما بسادگي عصباني مي شويد. به آساني حسادت
مي ورزيد و در مورد چيزهاي كوچك اعتراض ميكنيد، نمي
توانيد به يك كار بچسبيد اما داراي شخصيتي هستيد كه
اعتماد و علاقه همه را جلب ميكند.
نقره اي
خيال پرداز و بامزه ايد ، دوست داريد چيز هاي جديد را
بيازماييد. علاقه داريد خود سازي كنيد و بسادگي مي
آموزيد، براحتي ميتوان با شما صحبت كرد و شما نصايح خوبي
ميدهيد. وقتي موضوع دوستي است متوجه ميشويد نمي توان به
كسي اعتماد كرد، اما وقتي دوستان واقعي خود را يافتيد تا
پايان عمر به آنها اعتماد ميكنيد.
سياه
شما يك مبارز هستيد و داراي انگيزه ايد. اما تغيير در
زندگي را نمي پسنديد. زماني كه تصميمي گرفتيد، روي
تصميمتان تا مدتها پاي مي فشاريد. زندگي عشقي شما نيز
توام با مبارزه است و مثل همه نيست.
زيتوني
شما روشن قلب و آدم گرمي هستيد. همراه خوبي براي فاميل و
دوستانيد. خشونت را نمي پسنديد و ميدانيد چه چيزي درست
است. شما مهربان و بشاش هستيد اما بسادگي به مردم حسادت
نورزيد.
قهوه اي
فعال و ورزشكاريد ، براي ديگران مشكل است كه به
شما نزديك شوند. زماني كه متوجه ميشويد نمي توانيد به
چيزي كه ميخواهيد دستيابيد ، بسادگي تسليم شده آنرا رها
ميكنيد.
آبي
اتكا به نفس كمي داريد و خيلي ايرادي هستيد. هنرمند
هستيد و دوست داريد عاشق شويد ، اما ميگذاريد عشقتان از
دستتان برود چون در اين مورد از مغزتان فرمان ميگيريد نه
از قلبتان.
سرمه اي
شما جذابيد و عاشق زندگي خود هستيد ، نسبت به همه
چيز داراي احساسي قوي هستيد و خيلي زود گيج ميشويد
زماني كه از دست شخص يا اشخاصي عصباني مي شويد برايتان
مشكل است آنها را ببخشيد.
سفيد
شما آرزو و اهدافي در زندگي داريد زود حسادت مي ورزيد
نسبت به ديگران متفاوت و گاهي اوقات عجيب هستيد اما همه
اين حالت شما را دوست دارند.
كبود
احساسات شما بسادگي و ناگهاني تغيير ميكند اغلب تنها
هستيد ، مسافرت را دوست داريد. انسان صادقي هستيد ولي
حرف مردم را زود باور ميكنيد. يافتن عشق براي شما سخت
است و گمگشته عشق هستيد.
و خداوند عشق را آفرید
رودها در جاری شدن
.وعلفها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسانها
همه انسانها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
برنداشته باشم
اما نب من که میدانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
باشد که حتی دست و پایی اشد ، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد ، هرگز نباشد
دعا


آرزویم

من را به غیر عشق به نامی صدا نکنمن را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
باز شب شد
برای آنکه نمی خواند
برایت می نگارم از دفتر دلم
از برگهایی که برای دل تو چیدم از گلبرگهای گلستان عشق
واژه هایی که فقط سرمستانی چون من آنرا لمس کنند
ای زیباترینم . ای معبودم . ای .......
سالهاست که در طلب یاری بودم که مرا در یابد و آرامم کند . کسی که مرا جان دهد . بفهمد و درک کند . سالهاست که در طلب عشق سر بر بیابان عشاق دارم و هیچ نصیبم نشد و هرچه گشتم بهتر دانستم که در این عالم خاکی دگرم یار نباشد .
مجنون شدم و دیوانه . گویی که قیص شاگرد من می بود و از من راه می برد .
آه خدایا
چه حکمت از تنهایی من . چه تدبیر از دیوانگی من . چه حکم از جان دادنم
بار خدایا
نمی دانم چه شده است مرا چه کردی با من . چه آتشی در جان من انداختی که از لحظه مبتلا شدن به آن دگر دنیا بدون آن در نظرم هیچ است .
ای هستی بخش من
چرا بامن چنین کردی ؟ چه آتشی در جان من انداختی و از بین تمام معشوقان عالم مرا عاشق یک صدا کردی؟ آری فقط یک صدا . یک دنیا . یک عشق . یک معبود . یک تصویر نامبهم . صدایی که تمام خلاء مرا پر کرده است
صدایی که ......
این همان صدایی هست که عمر خود را صرف یافتنش کردم . اما چه دیر او را یافتم
خدایا این چه بازی هست که با من شروع کرده ای
چرا حال که وقت رفتن من است او آمده است . حال که دیگر من ثانیه ها را می شمارم تا به تو بپیوندم صدایی را در زندگی من وارد کردی که حکم خدایی را از تو برای من گرفته است . چرا حال که دگر وقت زیستن ندارم تنها سرچشمه زندگیم را که فقط صدایی بیش نیست را به من نمایاندی . حال که دیگر شمع وجودم رو به خاموشی گراییده است شمعی فروزان بر دلم روشن کرده ای .
خداوندا . پروردگارا خود می دانی من فقط صدای او را دارم و نه هیچ چیز دیگر
اما همان صدا برایم کافیست که تو را بهتر بشناسم . و اعتراف کنم که من با تمام قدرتهایی که تو به من ارزانی داشته ای در مقابلش به زانو در آمده ام .
ای پروردگار بزرگ
من می دانم که فرصتی چندان دگر برای حیات نخواهم داشت . شاید ثانیه ای . ساعتی . روزی و یا ماهی
چون اراده توست که مرا می خواند و از دست پیشرفتهای بشری دگر کاری بر نمی آید
اما به من آنقدر فرصت بده تا بتوانم فقط یکبار آن صدارا لمس کنم . و صدایش برایم عینیت پیدا کند چون می خواهم آخرین تصویری که چشمانم می بیند و برای همیشه بسته خواهد شد فروغ زیبای چشمان صدایم باشد
می خواهم تنها چیزی که هنگام آمدنم نزد تو در دستانم بگیرم دستان زیبایش باشد
می خواهم حال که قرار است پرونده زندگیم برای همیشه بسته شود صدای زیبایش را همواره شنوا باشم
با خدایا در این دنیا هرچه دادی به من خودت دادی و من چیزی از تو در خواست نداشتم . اما حال با تمام وجودت می خواهم که آن صدا را از آن من کنی . برای یکبار حداقل زیبایی وجودش را به من بنما تا از فروغ تابناک نگاهش روح من با سبکبالی به سویت رهسپار شود
خداوندا می دانم که هرچه خواستم از تو امکان پذیر نیست . و او نمی داند چه آتشی با صدایش در درون من ایجاد کرده است
اما خداوندا تو را به تمامی مقدسات مخلوقت سوگندت می دهم که مانده عمر مرا هم از من بگیر و به وجود پاکش بیشتر روشنایی بخش
من که دیگر برایم فرقی ندارد یک روز زودتر یا دیرتر به دیدار تو بیایم پس مرا خموشی عطا فرما و تک صدایی که باعث شور زندگی در من برای چندی شد را جاودانه نگهدار
برگی از دفتر دلم
برگی دیگر از دفتر دلم را شروع کردم . برگی از عشق و هجران . برگی از محنت و دوری یار . حرفی از دلتنگی های شبانه ام که از صدایی آسمانی سرچشمه دارد . حرفی از کلمات مبهم قلبم .
آه خدایا
تو می دانی درونم چه آتشی بر پاست . تو می دانی قلبم را هنوز چه چیزی به طپش وا می داشته است . تو می دانی که چرا عمرم هنوز به پایان نیامده و تو می دانی که دلم از آن کیست .
خداوندا
چرا حکمتت بر اینست که من هم مانند فرهاد ، قیص ، سلامان و دیگر عشاق تاریخ ، به افسانه بپیوندم و مثالی باشم برای آیندگان . خوشا به حال قیص که اگر به لیلی نرسید حداقل لیاقت جنون را داشت و در بیابان عشق به دیوانگان پیوست ، فرهاد هم اگر از لعل لبان شیرین سرمست نگشت اما جرات ریشه کنی بیستون را در خود پیدا کرد.
اما من چه ....
من چه هستم . و چه می کنم .
هیچ . من هیچ هم نیستم . حتی نمی توانم قدم از قدم بر دارم و به فروغ روشنایی بخش قلبم بگویم دوستت دارم .
پروردگارا
تو می دانی که من با تمام وجود خود را وقف آن صدا کرده ام .
صدایی که هیچ از او نمی دانم . هیچ تصویری درذهن ندارم و هیچ چیز دیگر جز طنین صوت زیبایش. نمی دانم که او کیست و چه می کند اما فقط همین را می دانم که اگر زمانی آن صدا دیگر از آن من نباشد ، شیشه عمر من نیز شکسته خواهد شد .
ای خدای دلدادگان و دلسوختگان
اگر حمکت بر اینست که من از معشوق ، فقط هجران نصیبم شود من سر تعطیم در مقابل خواسته تو فرو می آورم اما درخواست می کنم که همین صدا را تا لحظه آخر برای من باقی گذار
روی سنگ قبرم
روی سنگ قبرم
بنگارید از عشق
عشقی از
عالم خاک و ملکوت اعلاء
بنگارید صدا
بنگارید خدا
بنگارید فروغ
سنگ قبرم را چون
روی خاکم نهید
دگر افسانه شوم
پیش خدای هابیل
سنگ قبرم زیباست
جنس آن مرمر نور
رنگش از قلب هبوط
سردیش عمق صدا
نوری از عمق وجود
که ندارد فروغ
به سراغ قبرم
اگر آیی ای دوست
فقط یک شاخه گل رز بگیر
و بده آن گل زیبا به فروغ
بگو این از طرف قلب من است
قلب من زیر همین خاک فقط مال تو هست
تو سلامم برسان
ای که بر سنگ مزارم قدمی می داری
بگو عشقش ناوک
که به قلبم نشست
بگو حتی مرگ هم
نتوانست مرا دور کند
ز صدای شب هجران فلک
عاشق ترینم من
عاشق ترینم من
دلداده یک صوت
دیوانه مجنون
دیوانه یک روح
تا من شنیدم آن
صوت خدایی را
مجنون شدم از خود
دیوانه در دنیا
تو چون فروغی بر
دنیای تاریکم
نوری بدادی در
قلب خموش من
دنیای تاریکم
با صوت تو روشن
این قلب خاموشم
جانش زتو باشد
مستانه با یادت
در هر شب و روزم
می خوانم و فریاد
سر می دهم با جان
زیباترین ترنم
برلب فروغ باشد
آن نام زیبایت
سرچشمه جانم
چشمان زیبایت
شد نور شبهایم
گرمی دستانت
مامن ز جان من
کاش می شد
کاش می شد که در ترنم ناز اشکت
لوء لوء جان خودم را یابم
کاش می شد که از شهد لبت
شیره عمر گرانم یابم
کاش می شد که به تو قلبم را
هدیه ای از طرف عشق دهم
کاش می شد که خداوند مرا
آتش عشق تو خاموش کند
کاش می شد که نجوا بکنم
همه شب زمزمه لالایی
کاش خوابد ببرد با لالا
همچو نی نی بروی با دادار
کاش در ذهن تو من می بودم
تک سواری که به دنبال تو است
کاش با تو همه تن تک بشوم
تا ببینی همه تن ، جان تو است
کاش در ظلمت تاریکی شب
پرتویی سوی من آید از تو
کاش در وادی مینای سحر
اسم تو بود فروزنده صبح
کاش می دانستم دل تو بسته به کیست
کاش می دانستم عشق تو در دل کیست
کاش می دانستم راه عشقت زکجاست
کاش می دانستم دل تو مال خداست
حسرت
حسرت به دلم مانده خدا
حسرت دیدارش
حسرت چشمانش
حسرت سیمایش
حسرت به دلم مانده خدایا تو چرا رحم نداری
به دل عاشق من لطف چرا بیش نداری
حسرت به دلم می کشم و تاب ندارم
دیوانه دیدار فروغش به جهانم
من حسرت یک لحظه که با او بشوم ما
می سوزم و می سازم از این حکم خدایا
تقدیر تو اینست که ما هم نشویم ما
باشد که دلم بهر رخش رفت به افلاک
حسرت بکشم چونکه فروغش نستاندم
حسرت بکشم چونکه عبودش نتوانم
حسرت به دلم ماند خدایا تو کجایی
بهر دل و جانم دگر از عشق ندانی
من حسرت یک غمزه ز چشمان خمارش
من حسرت یک خنده ز لبهای انارش
من حسرت یک بوسه به دستان بلورش
من حسرت بودن همه عمر کنارش
من حسرت عاشق شدنش در همه عالم
من حسرت دوست داشتنم برده خوراکم
من حسرت نازی که کشم در همه عالم
من حسرت نوری ز فروغ ماه نشانم
من حسرت دیدار گل روی فروغم
من حسرت مردن به تمنای فروغم
من حسرت عاشق شدن رنگ فروغم
من حسرت آوارگی از مهر فروغم
حسرت به دلم چنگ زند در همه احوال
از کار خدا سخت پریشانم و هیهات
حسرت به دلم ، مردم و افسوس ندیدم
اخم گل زیبای بهاری که چدیم
عشق یعنی
عشق یعنی عشق
عشق یعنی دل من
عشق یعنی جان من
عشق یعنی مرگ من
عشق یعنی آسمان قلب من است
عشق یعنی آسمان ، دل داشتن
عشق یعنی با همه تنها شدن
عشق یعنی با تو من تنها شدن
عشق یعنی با تو من معنا شدن
عشق یعنی با تو من بی کس شدن
عشق یعنی با تو من مجنون شدن
عشق یعنی با تو من مهجور شدن
عشق یعنی آسمان قلب من است
عشق یعنی آسمان چنگ من است
عشق یعنی آسمان مرگ من است
عشق یعنی آسمان جای من است
عشق یعنی از فروغت مست من
عشق یعنی با فروغت زنده ام
عشق یعنی بی فروغت رنجه ام
عشق یعنی بی ........ مرده ام
صفحات قلبم
صفحات قلبم
همه زیبایی نامت دارد
قلب من سردرش از نام تو
گلگون باشد
تویی آن ماه شب تابانم
به خدا می دانم
جای تو
قلب مرا نیست خوشش
جای تو قلب خدا می خواهد
قلب تو
قلب زمان را بتپد
چه کنم
من چه کنم
تو بگو من چه کنم
منکه شدم عاشق تو
عاشق غمزه و نازیدن تو
عاشق آن دو زبرجد سیه
عاشق نور دو دیده غمت
عاشق غنچه مخمور لبت
عاشق رنگ سپید حرمت
عاشقم
من به خدا می دانم
که نباید بشوم عاشق تو
من نباید بشوم مانع تو
تو غزالی و گریزپای و چموش
تویی آن زهد جلال جبروت
تویی آن سروچمان معشوق
تویی آن قلب سکوت ملکوت
تویی آن ستاره اقبالم
ولی افسوس که من نادانم
تو همه عاطفه ها در قلمت
بشوم شاه به زیر قدمت
نمی دانم
نمی دانم نمی دانم
که بعد از من چه خواهد شد
نمی دانم کدامین کودک عاشق
به روی قبر تنهایم
کند لی لی
کند بازی
بچیند تک گل قبرم
دهد هدیه
به مامانش
نمی دانم نمی دانم
نمی دانم نمی دانم
نمی دانم که بعد از من
به روی قبر تنهایم
کسی آید
کسی گرید
کسی نام مرا داند
کسی از عشق من داند
کسی از عشق من پرسد
کسی داند که من آواره و تنها
به زیر خاک ها خفتم
کسی گوید که ای عاشق
دلت بر قبر تو گرید
نمی دانم نمی دانم
نمی د انم نمی دانم
نمی دانم
فروغ قلب بیمارم
کدامین جا به غمازه هست
نمی دانم دلم را من کجا دادم به دامانش
نمی دانم که در افکار زیبایش
هنوز نام مرا داند
هنوز عشق مرا خواند
نمی دانم که او داند
که من حتی در این برزخ
بدادم دل به چشمانش
نمی دانم
نمی دانم
و سرانجام آمد
و سرانجام آمد
پاییز تن یخ زده ام
فصل هجران از این عالم خاک
موسم رفتن و نوشیدن آن شربت جان
شوکران را به لبم میدارم
و به یادت جرعه ایی می نوشم
تصویر تو در چشمانم
آخرین چیز که من می بینم
اشک زیبای تو یاقوت سهند
خوش و خرم باشم
چونکه وقت رفتن
دیده ات بدرقه راهم بود
اشک چشمت به مزارم جا بود
چونکه می دانستم
قلب من
پیش خداوند زمان است هنوز
لب خود را به لبت می نهم و
چشم از این عالم خاک می بندم
چونکه چشمان تو را دیدم و
مستم به ابد
دگر از یار هم آغوشی نخواهم یا رب
ولی افسوس و صد افسوس
که چشم بگشایم
دیده هر سو نگرم
جای تو خالیست هنوز
چه خیالی باطل
مگر این دست خداوند گذاشت
که مرا زنده کنی به نفست
و مرا جان بدهی با قلبت
چه بگویم که در این قافله عمر
منم پیشه روان
تو خدایا به سلامت دارش
همه عمر به کامش دارش
تو همه هستی خود در ید او
تا فروغش به مزارم تابد
تا فروغش بشود کور نوایی سویی
تاکه خندد زسر نفرت او شاد شود
من تورا می خواهم
من تورا می خواهم
ای سراپا همه درد
ای سراپا همه عشق
ای سراپا همه ذکر
توهمه راز دلت
بیشه چشم دلم
من تورا می خواهم
من تورا می خواهم
دل من در طلبت
ثانیه ها را بشکافت
من تو را جویم و دل
کار خودش را داند
من در این عالم خاک
که به هر گوشه روم
رد پایی زتو بینم ای دوست
خانه ات تا به کجا خورشید است
طپش قلب من از
گرمی دستان تو بود
سرخی گونه من
حر نفس های تو بود
بی گمان کعبه من
قلب سبکبال تو بود
ای گل تازهای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را
التفاتی به اسیران بلا نیست تورا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را
شب به کاشانه اغیار نمی باید بود
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
همه جا باهمه کس یار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
دیگری جز تو مرا اینهمه آزارنکرد
هیچکس اینهمه آزار من زار نکرد
آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است
رفتن اولاست ز کوی تو ستادن غلط است
جان شیرین به تمنای تودادن غلط است
زندگی __________ تجربهزندگی تجربه ی درد و غم و تاریکی است
شور ما در ره آن دولت عشق می شکفد
زندگی کوچه ی پر پیچ و خم و باریکی است
ورنه این کلبه ی ما روز و شبش تاریکی است
هنگام باران هنگام باران ...
اگر من را كني راهي به مجنونخانه دلها
نخواهم رفت مجنونخانه ، من مستم
شوم راهي به سوي ساقي و ميخانه دلها
تو گر خواهي شوي راهي
به راه ديگري رو جان
كه من در انتظارت سالها شب را سحر كردم
سحر آمد سپيده بر دميد و صبح روشن شد
نمازم را به ياد تو ز بركردم
ز بحر بيكران عشق مجنون هم گذر كردم
از آن دنيا به اين دنيا سفر كردم
به هر سو چون صدايي ميشنيدم
زان صدا گوش دلم را هم خبركردم
كوير دل چو ماند سالها
در انتظار قطرهاي باران
و من هنگام باران چون رسيد
از خيسي عشقت حذر كردم
بدين سان جان خود را سالها
منزلگه داغ و شرر كردم
به آن اميد آمد بار ديگر
وقت باران و
همه دلدادگان را من خبركردم ...
...
اگر من را كني راهي به مجنونخانه دلها
نخواهم رفت مجنونخانه ، من مستم
شوم راهي به سوي ساقي و ميخانه دلها
تو گر خواهي شوي راهي
به راه ديگري رو جان
كه من در انتظارت سالها شب را سحر كردم
سحر آمد سپيده بر دميد و صبح روشن شد
نمازم را به ياد تو ز بركردم
ز بحر بيكران عشق مجنون هم گذر كردم
از آن دنيا به اين دنيا سفر كردم
به هر سو چون صدايي ميشنيدم
زان صدا گوش دلم را هم خبركردم
كوير دل چو ماند سالها
در انتظار قطرهاي باران
و من هنگام باران چون رسيد
از خيسي عشقت حذر كردم
بدين سان جان خود را سالها
منزلگه داغ و شرر كردم
به آن اميد آمد بار ديگر وقت باران و
همه دلدادگان را من خبركردم ...
بوسهما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...
من عشق را دیدم
من عشق را دیدم ـ
احساس را دیدم
و خودم را در آئینه تو!
چه پوچ بودم و زشت!
و تو را درآئینه خود!
چه سلیس بودی و روان!
آه صد افسوس
که من با تو تر نشدم
کاش باران زده بود
تا نگاه خیس باران زده ات را
فرو می بردم در دل
و صعود می کردم در شور!
من طرحی از روی تو را
با خود برده بودم به خیالم!
که اگر شبی ماه نبود
من پای در تاریکی شب نگذارم.
من نمیرم .
من .....آه!